تبليغاتX
باران ببار که دلم هوای یار کرده
من تو را دوست دارم و تو مرا! حکایت عجیبی است ولی صحت دارد!

نمی خوااااااااااااااااااااااااااااام 

 

 

 

تازه چشمامو بسته بودم...

        چند لحظه ای گذشت

حس کردم یه چیزی داره منو تکون میده...

چشمامو باز کردم

 ولی چیزی ندیدم

.

.

.

.

یعنی نخوابیده خواب دیدم؟

فکر کردن به تو هم آدمو دیوونه میکنه...!

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 23:1 توسط ..:: شهـــــره ::..

اي کــــاش دوست داشتن را تجـــربه نمي کردم، 

تجربه ي تلخي بود...

 ديگــــر هيچ وقت نمي خواهـــم حضوري گـــرم،

 ســــرماي وجــــودم را محــــو کند ديگر هيچ گـــاه به نگـــاه عاشقــي دل نمي بندم و

 هيچ گــــاه به ســــلام مهربانـــي پاســخ نخــــواهم داد



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 15:9 توسط ..:: شهـــــره ::..

 

sorry

 

 

 

دل من از تبار دیوار های کاهگلی است

ســـــــــاده می افتد

                         ســـــــاده می شکند

                                                  ســــــــــاده می میرد

   دل من تنهـــــــــا سخت می گرید ...!




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 0:27 توسط ..:: شهـــــره ::..

 

تو نيستي كه ببيني
چگونه عطر تو ، در عمق لحظه ها جاري است
چگونه عكس تو ، در برق شيشه ها ؛ پيداست
چگونه جاي تو ، در جان زندگي سبز است

تمام گنجشكان
كه درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا مي كنند

تو نيستي كه ببيني چگونه پيچيده است
طنين شعر نگاه تو درترانه من
تو نيستي كه بيبني چگونه مي گردد
نسيم روح تو در باغ بي جوانه من

چه نيمه شب ها وقتي كه ابر بازيگر
هزار چهره به هر لحظه مي كند تصوير
به چشم همزدني
ميان آن همه صورت ، ترا شناخته ام

به خواب مي ماند

تنها به خواب مي ماند
چراغ آينه ديوار بي تو غمگينند
تو نيستي كه ببيني
چگونه با ديوار
به مهرباني يك دوست ،از تو مي گويم
تو نيستي كه ببيني چگونه از ديوار
جواب مي شنوم
تو نيستي كه ببيني چگونه دور از تو
به روي هرچه در اين خانه ست
غبار سربي اندوه بال گسترده است
تو نيستي كه ببيني دل رميده من
بجز تو ، ياد همه چيز را رهاكرده است

تو نيستي که بداني و ببيني دوستت دارم




لينك ثابت نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 16:27 توسط ..:: شهـــــره ::..

 

محبت شدیدی که سابقا ابراز می کردم
دروغ وبی اساس بود و در حقیقت نفرت به تو
روز به روز زیادتر می شود و هرچه بیشتر ترا می شناسم

پستی و وقاحت تو بیشتر در نظرم آشکار می گردد.
در قلب خود احساس می کنم که ناچار باید

از تو دور باشم و هیچگاه فکر نکرده بودم که
شریک زندگی تو باشم زیرا ملاقاتهایی که اخیرا با تو کردم

طبیعت و زمانه روح پلیدت را آشکار ساخت و
بسیاری از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و می دانم که
خشونت طبع و تند خوئی ترا بدبخت خواهد کرد
.
اگر عروسی ما سر بگیرد مسلما همه عمر خود را با تو

به پریشانی و بد بختی خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را
در نهایت شادکامی طی خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من
هیچگاه به تو رام نخواهد شد و نفرت و کینه ام پیوسته
متوجه تو است این نکته را باید در نظر داشته باشی و بدانی که
از تو می خواهم آنچه را که گفته ام شوخی و مسخره نکنی و بدانی که
این نامه را از صمیم قلب می نویسم و چقدر تاسف می خورم اگر
باز هم در صدد دوستی با من باشی با نهایت نفرت از تو می خواهم
که از پاسخ دادن به این نامه خودداری کنی زیرا نامه های تو سراسر
مهمل و دروغ است و نمی توان گفت که دارای
لطف و حرارت می باشد بطور قطع بدان که همیشه
دشمن تو هستم و از تو به شدت متفنر هستم و نمی توانم فکر کنم که
دوست صمیمی و وفادار تو هستم!

اگر می خواهی بدانی که راز این نامه چه بوده است نامه را یک بار دیگر یک خط در میان بخوان!!!




لينك ثابت نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 13:18 توسط ..:: شهـــــره ::..

همه چیز تموم شد

 

دلم گرفته و به کنج این شب بی مهتاب و خاموش

تکیه زده است

                   نه ستاره ها ، که همیشه مهربان بودند

 و نه ماه ، با آن مهتابی زیبا

                     امشب نمی توا نند پاسخگوی گونه های خیس من باشند  ...

 

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 1:3 توسط ..:: شهـــــره ::..

javascripts


PC-Click.blogfa